تبليغاتX
بچه های شوشتر_كوي نيرو

بچه های شوشتر_كوي نيرو

من اگر روح پریشان دارم
من اگر غصه هزاران دارم
گله از بازی دوران دارم
دل گریان،لب خندان دارم
به تو و عشق تو ایمان دارم
در غمستان نفسگیر، اگر
نفسم میگیرد
آرزو در دل من
متولد نشده، می میرد
یا اگر دست زمان درازای هر نفس
جان مرا میگیرد
دل گریان، لب خندان دارم
به تو و عشق تو ایمان دارم
من اگر پشت خودم پنهانم
من اگر خسته ترین انسانم
به وفای همه بی ایمانم
دل گریان، لب خندان دارم
به تو و عشق تو ایمان دارم

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم دی 1386 7:57 بعد از ظهر توسط میلاد |


 

طبال
طبال! بزن، بزن كه نابود شدم
بر " تار " غروب زندگي، " پود " شدم
عمرم همه رفت، خفته در كوره ي مرگ
آتش زده ، استخوان بي دود شدم

****************************

گمنامي گم نشده!...
ميان همه ي جويها ، كه همراه همه ي رود ها ،
بدريا سرازير مي شدند ،
جوي كوچكي هم بود كه هيچ ميل سرازير شدن
بدريا نداشت!..
وقتي ساير جويها پرسيدند چرا؟ گفت:
من هر چند در مقابل عظمت دريا نا چيز و خوارم!
اما من...
" گمنامي گم نشده " را بيشتر از " شهرت گم شده "

***********************************

گیرم که در باورتان به خاک نشسته ام

و ساقه های جوانم از ضربه های تبرهاتان زخم دار است

با ریشه چه می کنید؟

گیرم که بر سر این بام بنشسته در کمین پرنده ای

پرواز را علامت ممنوع میزنید

با جوجه های نشسته در آشیان چه می کنید؟

گیرم که می زنید

گیرم که می برید

گیرم که می کشید

با رویش ناگزیر جوانه چه می کنید

دوست دارم..


 

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آذر 1386 10:2 قبل از ظهر توسط میلاد |


دید مجنون را یکی صحرا نورد---- در میان ِ بادیه  بنشسته  فرد

کرده صفحه ریگ وانگشتان قلم---- میزند بااشک خونین این رقم

گفت:ای مجنون شیدا چیست این---- مینویسی نامه بهر کیست این

گفت : مشق ِِ نام ِ لیلی  می کنم ---- خاطرِ خود را تسلی می کنم

چون میسر نیست برمن کام او ---- عشق بازی می کنم با نام او  

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آذر 1386 0:53 قبل از ظهر توسط میلاد |


اگه یه روز بغض گلوت رو فشرد بهت قول نمی دم که می خندونمت 

ولی می تونم باهات گریه کنم

اگه یه روز نخواستی به حرفای کسی گوش بدی بهم بگو

قول می دم که خیلی ساکت باشم

اگه یه روز خواستی در بری حتما خبرم کن قول نمی دم که ازت بخوام بمونی

اما می تونم باهات بدوم

اگه یه روز سراغمو گرفتیو ازم خبری نشد یه سر بهم بزن

احتمالا بهت احتیاج دارم

اما اگه یه روز رفتی و دیگه برنگشتی بهت قول نمی دم که منتظرت می مونم

اما ازت می خوام  وقتی اومدی یه شاخه گل رو قبرم بیاری.

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آذر 1386 0:50 قبل از ظهر توسط میلاد |


بچه ها شوخی شوخی به گنجشکها سنگ می زنند... و گنجشکها

جدی جدی می ميرند...

آدمها شوخی شوخی زخم می زنند... و قلبها جدی جدی

 می شکنند...

 تو شوخی شوخی لبخند می زنی...

 و من جدی جدی عاشق می شوم...

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آذر 1386 0:49 قبل از ظهر توسط میلاد |


به جای شاخه گلی که فردابر قبرم میگذاری امروزباشاخه گلی کوچک یادم

کن به جای اشکی که فردا برمزارم میریزی باتبسمی شادم کن به جای اون

متنهای تسلیت که برایم مینویسی امروزبا پیامی شادم کن                   

من امروز به تو نیاز دارم نه فردا

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آذر 1386 0:47 قبل از ظهر توسط میلاد |


 

روزگاریست همه عرض بدن می خواهند

همه از دوست فقط چشم و دهن می خواهند

دیو هستند و لی مثل پری می پوشند

گرگ هایی که لباس پدری می پوشند

 آنچه دیدند به مقیاس نظر می سنجند

عشق ها را همه با دور کمر می سنجند

خب طبیعی است که یکروزه به پایان برسد

عشق هایی که سر پیچ خیابان برسد . . .

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آذر 1386 0:46 قبل از ظهر توسط میلاد |


(این شعر از طرف یکی از دوستان خوبم)

 

پس از آن غروب رفتن ... اولين طلوع من باش ... من رسيدم رو به آخر ... تو بيا شروع من باش ... شب و از غصه جدا کن ... چکه کن رو باور من ... خط بکش رو جاي پاي ... گريه هاي آخر من ... اسمتو ببخش به لبهام ... بي تو خاليه نفسهام ... خط بکش رو باور من... زير سايهبون دستام ...خواب سبز رازقي باش ... عاشق هميشگي باش ... خسته ام از تلخي شب ... تو طلوع زندگي باش

 

 

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم دی 1385 11:15 قبل از ظهر توسط میلاد |


اگر گاهي ندانسته به احساس تو خنديدم و يا از روي خودخواهي فقط خود را پسنديدم اگر از دست من در خلوت خود گريه اي کردي اگر بد کردم وهرگز به روي خود نياوردي اگر زخمي چشيدي گاهگاهي از زبان من اگر رنجيده خاطر گشتي از لحن بيان من گناهم را ببخش گناهم را ببخش

----------------------------------------------------------------------------

اجازه هست خيال كنم تاآخرش مال مني؟ خيال كنم دل منو با رفتنت نمي شكني اجازه هست خيال كنم بازم مياي مي بينمت بااون چشماي مهربون دوباره چشمك ميزني طپش طپش باچشمكت غزل بگم براي تو بااتكا به عشق تو تو زندگي برم جلو

-----------------------------------------------------------------------

آيينه پرسيد که چرا دير کرده است نکند دل ديگري او را سير کرده است خنديدم و گفتم او فقط اسير من است تنها دقايقي چند تأخير کرده است گفتم امروز هوا سرد بوده است شايد موعد قرار تغيير کرده است خنديد به سادگيم آيينه و گفت احساس پاک تو را زنجير کرده است گفتم از عشق من چنين سخن مگوي گفت خوابي سال‌ها دير کرده است در آيينه به خود نگاه مي‌کنم ـ آه! عشق تو عجيب مرا پير کرده است راست گفت آيينه که منتظر نباش او براي هميشه دير کرده است

------------------------------------------------------------------

روي تخته سنگي نوشته شده بود: اگر جواني عاشق شد چه کند؟ من هم زير آن نوشتم: بايد صبر کند. براي بار دوم که از آنجا گذر کردم زير نوشته ي من کسي نوشته بود: اگر صبر نداشته باشد چه کند؟ من هم با بي حوصلگي نوشتم: بميرد بهتر است. براي بار سوم که از آنجا عبور مي کردم. انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد. اما زير تخته سنگ جواني را مرده يافتم

-------------------------------------------------------------------

عاشقي را شرط اول ناله و فرياد نيست تا کسي از جان شيرين نگذرد فرهاد نيست عاشقي مقدورهر عياش نيست غم کشيدن صنعت نقاش نيست

 

 

+ نوشته شده در شنبه دوم دی 1385 3:44 بعد از ظهر توسط میلاد |


من گــــل آفتا بگـــــــــردانم
از رخــت روی برنگـــــــردانم
غیر سیـــمای آســمانی تو
چهره ی دیگری نمی دانــم 
دست بر آسمـان و پا در گل
پای کوبانم و سر افشـــانم
ای تو آغاز و ای تو انجــــامم
ای تو پیدا و ای تو پنــــــهانم
جز تـو یاری دگر نمی خواهم
جز تـو نامی دگر نمی خوانم
عطش من، گواه آتش توست
جرعه ی آتشی بنوشــــــانم
میهمان سرای هر که شـوم
در سرا پرده ی تو مهــــمـانم
گر نبینم تو را نمی رویـــــــــم
گر نبیـنی مرا نمی مـــــــانم
تو گـل و نور و دشت وبــارانی
من گـل دشت نوربــــــــــارانم

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آذر 1385 4:22 بعد از ظهر توسط میلاد |


 

پرنده گفت : " چه بویی ، چه آفتابی ، آه
بهار آمده است
و من به جستجوی جفت خویش خواهم رفت . "


پرنده از ایوان
پرید ، مثل پیامی پرید و رفت
پرنده کوچک بود
پرنده فکر نمیکرد
پرنده روزنامه نمیخواند
پرنده قرض نداشت
پرنده آدمها را نمیشناخت
پرنده روی هوا
و بر فراز چراغ های خطر
در ارتفاع بی خبری میپرید
و لحظه های آبی را
دیوانه وار تجربه میکرد


پرنده ، آه ، فقط یک پرنده بود


+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آذر 1385 4:22 بعد از ظهر توسط میلاد |


 

 

ابری نیست 
 بادی نیست
می نشینم لب حوض
گردش ماهی ها روشنی من گل آب
پکی خوشه زیست
 مادرم ریحان می چیند
 نان و ریحان و پنیر آسمانی بی ابر اطلسی هایی تر
رستگاری نزدیک لای گلهای حیاط
نور در کاسه مس چه نوازش ها می ریزد
نردبان از سر دیوار بلند صبح را روی زمین می آرد
 پشت لبخندی پنهان هر چیز
روزنی دارد دیوار زمان که از آن چهره من پیداست
چیزهایی هست که نمی دانم
 می دانم سبزه ای را بکنم خواهم مرد
می روم بالا تا اوج من پر از بال و پرم
 راه می بینم در ظلمت من پر از فانوسم
 من پر از نورم و شن
و پر از دار و درخت
 پرم از راه از پل از رود از موج
 پرم از سایه برگی در آب
 چه درونم تنهاست

+ نوشته شده در دوشنبه ششم آذر 1385 9:46 قبل از ظهر توسط میلاد |


برايت مي نويسم

 از ته مانده غرورم ودل تهي و چشمهاي منتظر و دردي كه با ديدنت

 تسكين مي يابد

از همه وهمه كه نشان نبودنت را ميدهد

 اما تمام نامه ها را به آدرسي كه ندارم پست خواهم كرد

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آبان 1385 10:36 قبل از ظهر توسط میلاد |


و از عطر بهار عشق يعني يك تمنا , يك نياز زمزمه از عاشقي با

سوز و ساز عشق يعني چشم خيس مست او زير باران دست تو

در دست او عشق يعني مهتاب از يك نگاه غرق در گلبوسه تا

وقت پگاه عشق يعني عطر خجلت ....شور عشق گرمي دست

تو در آغوش عشق عشق يعني "بي تو هرگز ...پس بمان " تا

سحر از عاشقي با او بخوان عشق يعني هر چه داري نيم كن از

برايش قلب خود تقديم كن موقعي كه ميخواستمت ميترسيدم

نگات كنم , موقعي كه نگات كردم ترسيدم

 

{از طرف یکی ازدوستان}

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم آبان 1385 10:56 قبل از ظهر توسط میلاد |


من از دیاری سبز می آیم با کوله باری مملو از لبخند

با سینه ای لبریز از ایمان با دستهایی عاشق پیونـد

من ریشه در دلدادگی دارم من وارث گنجی پر از دردم

من از دیار سبز احساسم گلبوته های عشق آوردم

ره توشه ام امید دیدار است پاکی دریا ره آوردم

آیینه یکرنگی مهرم با مردمان همراز و همدردم


‌‌(از طرف يكي از دوستان كه خودش رو هم معرفي نكرد)

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم آبان 1385 10:56 قبل از ظهر توسط میلاد |


 

 

چشمهای تو زلال بود


        آرزوی ما محال بود

                قصه رسیدن من و تو خیال بود

بین ما سالها راه بود

       عشق هم چو عکس ماه بود

              چشمهای تو برای من پناه بود

این سوالهای سخت بی جواب بود

       سرزمین چشم ما غرق آب بود

                             کاش رفتن تو خواب بود

                                            کاش خواب بود

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم آبان 1385 10:55 قبل از ظهر توسط میلاد |


 

(این شعر رو خودم خیلی دوست دارم)

 

رفیقان یک به یک رفتند مرا با خود رها کردند

 

همه خود درد من بودند گمان کردند که همدردند

 

شگفتا از عزیزانی که هم آواز من بودند

 

به سوی اوج ویرانی پل پرواز من بودند

 

در این دنیا که حتی ابر نمی گرید به حال ما

 

همه از من گریزانند تو هم بگذر از این تنها

 

فقط اسمی به جا مانده از آنچه بودم و هستم

 

دلم چون دفترم خالی قلم خشکیده در دستم

 

گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم

به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم؟

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم آبان 1385 10:51 قبل از ظهر توسط میلاد |


 

اگر كليد قلبي را نداري قفلش نكن اگر خداحافظي در راه است سلام نكن اگر دستي را گرفتي رهايش نكن دفتري كه بسته شد ديگه بازش نكنيد قلبي كه شكسته شد ديگه نازش نكني

------------------------------------------------------------------------------------

عشق فقط مي گه تو مال من هستي ...عشق نمي پرسه اهل کجايي ؟فقط مي پرسه تو قلب من زندگي مي کني...عشق نمي پرسه که چکار مي کني ؟فقط ميگه باعث مي شي قلب من به ضربان بيفته...عشق نمي پرسه چرا دور هستي؟فقط مي گه هميشه با من هستي...عشق نمي پرسه کي دوستم داري ؟فقط مي گه دوستت دارم افسوس که عشق جاودانه نيست.عشق گل سرخيست که طاقت طوفان را ندارد. عشق يک خاطره سبز است که که از آمدن پاييز ميترسد

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم آبان 1385 10:51 قبل از ظهر توسط میلاد |


 

لحظه ديدار نزديك است .

باز من ديوانه ام، مستم .

باز مي لرزد، دلم، دستم .

باز گويي در جهان ديگري هستم .

هاي ! نخراشي به غفلت گونه ام را، تيغ !

هاي ! نپريشي صفاي زلفم را، دست!

آبرويم را نريزي، دل !

- اي نخورده مست -

لحظه ديدار نزديك است .

 

(مهدی اخوان ثالث)

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم آبان 1385 10:46 قبل از ظهر توسط میلاد |


 

 

معناي زنده بودن من، با تو بودن است.

نزديك، دور

سيـر، گرسنه

رها، اسيـر

دلتنگ، شاد

آن لحظه‌اي كه بي تو سرآيد مرا، مبـاد!

                                                        فریدون مشیری

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم آبان 1385 10:45 قبل از ظهر توسط میلاد |


 

 

 

در آن پر شور لحظه دل من با چه اصراري ترا خواست،

و من ميدانم چرا خواست،

و مي دانم كه پوچ هستي و اين لحظه هاي پژمرنده

كه نامش عمر و دنياست ،

اگر باشي تو با من، خوب و جاويدان و زيباست

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم آبان 1385 10:41 قبل از ظهر توسط میلاد |


زندگي زيباست ، نه در رويا... بوسه زيباست ، نه براي هوس ... پرنده زيباست ، نه براي قفس ... دوست داشتن زيباست ، نه براي لمس كردن ، براي حس كردن ... آري دوست داشتن زيباست ، نه براي لمس كردن كاش واژه حقيقت آنفدر با لبها صميمي بود كه براي گفتنش نيازي به شهامت نبود

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم آبان 1385 10:35 قبل از ظهر توسط میلاد |


X

سلام
من میلاد هستم امیدوارم از وبلاگ من خوشتون بیاد خوشحال می شم نظرتون رو درباره وبلاگ بدونم


Home
Email
.:Bahar 20:.

Archives

دی 1386

آذر 1386

دی 1385

آذر 1385
آبان 1385




قالب های فوق جدید
LinkDump

طـــراح قـــالــب

آرشیو پیوندهای روزانه



Amar


تعداد بازديدها: